به که گویم ؟ به کدامین سرا سر زنم ؟ شکوه هایم را در کدامین کوی و برزن فریاد زنم ؟

کو همدرنگی که طاقت شنیدن حرف های مرا داشته باشد ؟

کو همدرنگی که حرف های مرا بشنود و صدای گاگریوش گوش ها را کر و دل ها را آزرده نسازد.

کو همدرنگی که با او بگویم ازبی نوایی بختیاری .... دریغا که هرگز نیافتم !

به ناچار خود را به زردکوه می رسانم ... آری زردکوه بختیاری

همان کوهی که تاریخ ایل مرا به چشم دیده و در دل خود ثبت کرده است .

همان کوهی که هر نقطه اش جای پای اجداد و نیاکانمان بوده است به وقت کوچ

همان کوهی که یادآور خاطرات تلخ و شیرین گذشتگان ماست.

پس ای زردکوه من ... تو بشنو ... چرا که تنها وقتی با تو بگویم آرام می گیرم و چه آرامش دردناکی!

زردکوه با تو از ایل می گویم از بختیاری...

دیگر « دست یک دادن » و « جون سی یک دادن » برایمان سخت شده است .

دیگر « وا یک بیدن » و « روندن دشمن » آسان نیست.

دیگر « هیاری » و « گوگری » واژه های غریبی برایمان شده اند .

دیگر کبک های تاراز هم آواز سر نمی دهند

در گوشه و کنار کودکانی که هنوز هم زیر چادرهای فرسوده و مندرس درس میخوانند کم نیستند اما نمیخواهیم این ها را ببینیم.

اگر اشک کودکان تهیدست حاشیه کارون نبود ، کارون همواره خشک و بی آب می بود اما ...

اگر سرزمین های اجدادی مان به زیر آب نمی رفتند  دریاچه سد کارون اینقدر وسیع نمی شد اما ...

فقر ، بی سوادی ، آوارگی ، محرومیت و ...

همه و همه دست به دست هم داده اند تا برای بختیاری نه بختی بماند ، نه یاری

اما نه ...

« گریه  و سوگواری سودی ندارد . اشک و آه همیشه بی ثمر بوده است » باید به پا ایستاد . باید کاری کرد باید به جنگ با فقر ، بی سوادی و ... رفت . باید ناملایمت ها را ریشه کن کرد .

باید آیین ها را زنده کرد ، هیاری ، گوگری ،همدلی ....

تنها در سایه این ها ست که ایل سامان می گیرد .